-
ذهن خیانتکار
یکشنبه 9 تیرماه سال 1392 18:50
بعضی وقتا آدما یه دنیای غیر واقعی توی ذهنشون میسازن. بدون اینکه سعی کنن، خیلی از واقعیت ها از چشمشون دور میمونه. ذهن آدم برای اینکه آدم راحتتر باشه، بعضی وقتا آدم رو فریب میده و دنیای غیر واقعی رو اونچنان واقعی و طبیعی نشون میده که آدم اصلن یادش میره که یه حقیقتی هم وجود داشته. ذهن، بعضی واقعیت ها رو چنان ماهرانه و...
-
عاقبت بخیری
شنبه 8 تیرماه سال 1392 14:34
امروز یه اتفاقی توی زندگیم افتاد که در نگاه اول اصلن به صلاح و مصلحتم نیست. ولی راستشو بخواید زیاد دلم ناراحت نیست. یاد چندین باری توی زندگیم افتادم که اتفاقی که افتاده بود، اصلن برام خوشایند نبود، ولی در نهایت برام بد نشد. اون موقع نمیفهمیدم. فکر میکردم برام خیلی بد میشه و اصلن قابل تحمل نیست. ولی بعد از چند وقت دیدم...
-
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت...
چهارشنبه 5 تیرماه سال 1392 16:06
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشـت؟ هر کجا وقت خوش افتاد، همان جاست بهشت دوزخ از تیــــرگــــــــــی بخـــــــت درون تو بــــــوَد گر درون تیره نباشد، همه دنیاســـــــت بهشت... پ.ن: دلم یه کنسرت میخواد...
-
دایره تجربیات
شنبه 1 تیرماه سال 1392 11:08
دو جور میشه زندگی کرد. یا اینکه زندگی رو تجربه کنی، یا اینکه تجربه هات رو زندگی کنی. اولی، یعنی اینکه از چیزای جدید توی زندگیت استقبال کنی و سعی کنی ثانیه ثانیه زندگیت رو، زندگی کنی. دومی یعنی اینکه فقط بخوای چیزهایی که قبلا تجربه کردی رو، تجربه کنی. داشتن آرامشی ناشی از تجربه نکردن چیزهای جدید. من خودم به شخصه، نوع...
-
تو...
جمعه 31 خردادماه سال 1392 16:11
خط بطلانی بودی روی تز سقوط عشق.... که تموم واژه ها رو دوباره تعبیر کردی... با کمی تغییر بر گرفته از آهنگ پدر- شاهین نجفی
-
تفاوت
چهارشنبه 29 خردادماه سال 1392 12:00
آدما با هم خیلی فرق دارن. برداشتها و تفکراتشون در باره خیلی چیزها با هم فرق داره. معیاراشون ، چیزایی که خوشحالشون میکنه یا ناراحتشون میکنه، چیزایی که آزارشون میده، چیزایی که نمیتونن تحمل کنن، تعریفشون از خوشحال بودن و خوشبخت بودن، تعریفشون از جامعه خوب، برداشتشون از سبک زندگی ایده آل، برداشتشون از آرامش، برداشتشون از...
-
روزهای امید
یکشنبه 26 خردادماه سال 1392 14:20
دیشب توی خیابون بودم. مردم خیلی خوشحال بودن. میخندیدن. کف میزدن. سوت میزدن، هلهله میکردن. مهربون شده بودن. خوب شده بودن. از خوشحالی مردم خیلی خوشحال شدم. یاد روزای خوب افتادم. روزای شادی. روزای امید. روزای قشنگی که داشتیم و مدتها بود طعم شیرین اون روزها از یادمون رفته بود. اشک توی چشام حلقه زد. مردم خوبی داریم. زحمت...
-
کوتاه نوشته
شنبه 25 خردادماه سال 1392 10:44
دیر وقت رسیدم خانه. مادرم گفت: بیرون چیزی خوردی؟ گفتم:آره... گفت:کاش ما هم بودیم پس! طفلکی نمیدانست چیزی که خورده بودم غصه بود و غصه بود و غصه بود و چقدر هم تلخ بود!
-
یه اسم پاک...
چهارشنبه 22 خردادماه سال 1392 00:09
خیلیا وقتی یه مشکلی براشون پیش میاد یا سنگینی روزگار رو روی دوششون احساس میکنن، یه دنیا غم میاد سراغشون. غم بی کسی و غم اینکه باید تنهایی برن به جنگ اون مشکل و دردسر. اضطراب از پا در اومدن زیر فشار اون مشکل به خاطر تنهایی و بی یاوری. ولی من اینجوری نیستم. وقتی غم، مشکل یا دردسری نزدیکم میشه یا روزگار کوله بار سنگین...
-
ارزش
یکشنبه 19 خردادماه سال 1392 23:07
هر چیزی توی این دنیا قیمتی داره و باید به قیمت واقعیش خریداری بشه. نه کمتر و نه بیشتر. نه باید ارزش یه چیزی رو که نداریم، بیش از حد ِواقع زیاد بدونیم و نه باید ارزش خیلی چیزای دیگه ای که داریم کمتر از حد واقع بدونیم. واقعا ًبا چرتکه انصاف باید به سراغ داشته ها و نداشته هامون بریم. این مطلب رو هم باید حتماً مد نظر...
-
ثانیه ها و ساعتها
چهارشنبه 8 خردادماه سال 1392 12:59
چه تفاوت عمیقی است بین ثانیه ها و ساعتهای من و تو، و چه شباهت بزرگیست بین ثانیه های من با ساعتهای تو و ساعتهای تو با ثانیه های من. هر ثانیه ی من بی تو، میشود ساعتها و هر ساعت تو بی من میشود ثانیه ای...
-
جملاتی از چند کتاب ...
دوشنبه 6 خردادماه سال 1392 15:01
- آدم خوب، آدم مُرده است! (قلعه حیوانات-جورج اورول) - چیزی شبیه یک روز مرخصی اضافی حین خدمت، کمی مهلت، فاصله بین دو پرانتز، یک لحظه لطافت. چند ساعتی که از دیگران ربوده بودیم...زندگی هنوز چند روز مرخصی برایمان اندوخته بود؟ و نیز چند تا دماغ سوخته؟ چند تا دلخوشی کوچک؟ کی همدیگر را از دست میدادیم و رشته ها چگونه...
-
در برابر خدا...
یکشنبه 5 خردادماه سال 1392 14:21
از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه، ای خدای قادر بی همتا یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه من بینی این مایه گناه و تباهی را دل نیست این دلی که بمن دادی در خون طپیده، آه، رهایش کن یا خالی از هوا وهوس دارش یا پای بند مهر و وفایش کن تنها تو آگهی و تو می...
-
تیر خلاص
چهارشنبه 1 خردادماه سال 1392 10:30
ابرویت کمان میشود و ریشخندت، تیر تا اجزای تیر خلاصی* را بسازند که بر پیکر بیجان عشقمان نواخته میشود. دلم دخترک باکره اعتمادم را میخواهد که عصمت اش را همکاری ناباورانه و متجاوزانه تعصب و تعلل به فنا برد... تیر خلاص، تیری است که شلیک میشود تا مرگی را هدیه کند که از زندگی شیرین تر است. پ.ن. یه تیر خلاص دیگه هم حاصل کمان...
-
حال خوب...
سهشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1392 13:55
یه مدّتیه توی هر وبلاگی (که وبلاگ خود من هم جزء شونه) میری، غم و غصه و نا امیدی توش موج میزنه. همه دِپ شدن رفته پی کارش. خودم از همه بدتر. دیروز یه فکری با خودم کردم. دیدم چه برای مشکلات غصّه بخوری چه نخوری، میگذرن. زود هم میگذرن. پس چرا این همه براش غم و غصّه بخوریم و داغون کنیم خودمون رو؟ گناه داریم خب. همه مون...
-
ترمز
دوشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1392 10:31
وقتی ترمز ماشینت خراب میشه و مجبوری یه مسیری رو بدون ترمز طی کنی تا به تعمیرگاه برسی، به نظرت میاد مردم چقدر بیشعور میشن. هی میپیچن جلوت. بهت راه نمیدن. هی اذیتت میکنن. مث آدم رانندگی نمیکنن انگار. ولی وقتی ترمز ماشینت رو درست کردی، میبینی همون مردم، اصلا بد نیستن. بی شعور نیستن. قصد اذیت کردنت رو هم نداشتن. این تو...
-
Pretence
شنبه 28 اردیبهشتماه سال 1392 23:53
خنده بر لب مـــیزنم تا کــس نداند حــال من ورنه این دنیا که ما دیدیم، خندیدن نداشت!
-
بفم اینو!!
شنبه 28 اردیبهشتماه سال 1392 10:44
همون پیامبری که این همه سنگش رو به سینه میزنی، میومدن جلوش پاهاشون رو دراز میکردن میگفتن ناخنهامون رو بگیر و اون بزرگوار بدون این که خنده از لباش بره، ناخنهاشون رو میگرفت. همون پیامبری که ادعات میشه دوسش داری، هر روز یه زن یهودی سرش خاکروبه میریخت، یه روز که نریخت سراغ اون زن رو گرفت و وقتی فهمید اون زن مریضه رفت به...
-
میبرم زنده بگورش سازم...
سهشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1392 12:49
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلــگه ویرانه ی خویش به خدا مــــی برم از شهر شما دل شوریده و دیـوانه ی خویش می برم تا که در آن نقـــــــطه ی دور شستشــــــــویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهــــــــــش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش ســـــــــازم از تو ای جلوه ی امــــــیـــد محال می برم...
-
دلشوره
دوشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1392 17:11
دلشوره گرفته ام. میدانم چیزی نمیشود، ولی نمیدانم چرا یکهو در دلم غوغایی شده. زنگ هم زدم. حال مسافرم خوب است. ولی نمیدانم چرا دلم همچنان میجوشد...
-
خداحافظ!!
شنبه 21 اردیبهشتماه سال 1392 15:15
خوب میدانست بهترین تهدید برای ما این است که چادر مشکی ِعزیز را از توی کمد بردارد، بازش کند، بیاندازد سرش و بگوید من رفتم. همین کافی بود که ما به گریه بیافتیم، گوشهی چادرش را بگیریم که تورو خدا نرو. بعد فرق نمیکرد کدام یکیمان چادرش را گرفته بود، آن یکی میدوید میرفت سراغ کفشهاش. کفشهای مامان گاهی روزی چند بار...
-
فریاد
شنبه 21 اردیبهشتماه سال 1392 10:27
سوار موتورم شدم. رفتم یه جای خلوت و ساکت. رو به آسمون کردم و با تموم قدرتی که داشتم فریاد کشیدم. باز فریاد کشیدم و باز فریاد کشیدم. الآن خیلی آرومترم. خیلی... فقط دیگه صِدام در نمیاد. شده مث صدای شهرام ناظری وقتی که سرمای بد خورده! شُمام امتحان کنید، جواب میده!
-
آخرالزمان
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 15:36
پیرمرد قصهگو ( اسپیریدیون آکوستا کاشه ): و انسان تنها نشسته بود، غرقه در اندوه. حیوانات نزدیکش نشستند و گفتند: "ما دوست نداریم تو را اینگونه غمگین ببینیم. هرچیز که آرزو داری از ما بخواه." انسان گفت: "میخواهم تیزبین باشم." کرکس جواب داد: "بینایی من مال تو." انسان گفت: "میخواهم...
-
شخصیت و غرور
شنبه 14 اردیبهشتماه سال 1392 17:42
ارزشمندترین چیزی که هر آدمی داره شخصیت و غرورشه. تورو خدا نذارید هیچ کس، به هیچ قیمتی این باارزشترین سرمایه تون رو ازتون بگیره و خدشه دارش کنه. شاید یه موقعایی حس کنید دلتون یه چیزی رو انقد زیاد میخواد که حاضرید به خاطرش از همه چیزتون بگذرید یا برای حفظ آبرو یا ملاحظات دیگه، بیخیال توهینی که بهتون شده، بشید. توی همین...
-
مبتلا
جمعه 13 اردیبهشتماه سال 1392 20:47
نه میشه با تو سر کنم، نه میشه از تو بگذرم بیا به داد مــــن برس، من از تو مـــــــــبتلا ترم...
-
هورا!!!
سهشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1392 15:27
خونه گیر آوردیم بلاخره. هر چند ایده آل نیست. ولی خب، نسبت به بودجه مون خوبه. انگار بار سنگینی از رو دوشم بر داشته شد.
-
باشد اندر پرده بازیهای پنهان، غم مخور
سهشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1392 08:54
این شعر بهم خیلی آرامش میده. دوس دارم حافظ رو و بیشتر از همه ی شعراش، این شعرو. دریایی از امید و خوشبینی توش موج میزنه.... یوسف گمــــــــــــگشته بازآید به کنعان غم مخور کلــــــبه احزان شود روزی گلستـــــــان غم مخور این دل غمــــــدیده حالش به شــــود دل بد مکن وین سرِ شـــــــــوریده بازآید به سامان غم مخور دور...
-
شب
جمعه 6 اردیبهشتماه سال 1392 03:38
ساعت سه و نیم بعد از نیمه شبه. هنوز بیدارم. مهتاب اسپری نقره ایش رو پاشیده روی برگا. شب رو دوس دارم و سکوتش رو بیشتر. مدتیه هیاهوی روز و آدماش خسته ام میکنه. کاش همیشه شب بود، ساکت بود، همه خواب بودن و من کلی آرامش و سکوت داشتم که بتونم حرف کسیو گوش بدم که مدتهاست صداش لابلای هیاهوی روزهای تکراریم گم شده بود. دلم......
-
خونه
چهارشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1392 22:06
پرنده ها چقدر راحتن که هر جا خواستن آشیونشون رو به پا میکنن. روی نوک درخت، با دید بسیار خوب. نه دنبال خونه میگردن، نه غصه کوچیک بودن خونه شون رو میخورن، نه به خونه پرنده های دیگه حسادت میکنن، نه به خاطر خونه هاشون به همدیگه فخر میفروشن، نه به خاطر یه خونه خیلی خوشحال میشن، نه اعصابشون به هم میریزه و نه مخشون درد...
-
پشه
چهارشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1392 00:07
یه چند وقته خیلی مورد توجه پشه ها قرار گرفتم. خونم شیرینتر شده یا چی؟