امروز یه اتفاقی توی زندگیم افتاد که در نگاه اول اصلن به صلاح و مصلحتم نیست. ولی راستشو بخواید زیاد دلم ناراحت نیست. یاد چندین باری توی زندگیم افتادم که اتفاقی که افتاده بود، اصلن برام خوشایند نبود، ولی در نهایت برام بد نشد. اون موقع نمیفهمیدم. فکر میکردم برام خیلی بد میشه و اصلن قابل تحمل نیست. ولی بعد از چند وقت دیدم واقعن برام بهتر شد که اون اتفاق برام افتاد. شاید اگه به انتخاب خودم بود، هیچوقت نمیذاشتم اون اتفاقا بیفته. ولی الآن از اینکه دست من نبود، خیلی خوشحالم.
برعکسش هم شده ها. یه موقعایی فکر میکردم اتفاقی که افتاده کلی خوبی برای زندگیم به همراه داره، ولی بعدش دیدم خوب که نبود هیچ، تراژدی هم بود.
خلاصه یه درسی که از روند زندگی تا به الآنم گرفتم این بوده که هیچ وقت برای قضاوت اتفاقای زندگیم، عجله نکنم. هیچ وقت برای اتفاقای بدی که توی زندگیم میفته، زیاد از حد ناراحت نشم و هیچ وقت برای اتفاقای خوب، زیاد از حد خوشحال نباشم. چون واقعن آینده ی اون اتفاق و اثراتی که روی زندگیم میذاره، مشخص نیست. به قول معروف، الخیر فی ما وقع.
پ.ن. : عسی ان تُکرهوا شیئا و هُوَ خَیرٌ لکم و عَسی ان تُحِبّوا شیئا و هُو شرٌ لکم و الله یعلم و انتم لا تعلمون. بقره216
برای منم چند بار اینطوری پیش اومد.ما خیر صلاح خودمونو نمی دونیم.پس باید راضی باشیم به رضای خدا،
انشاالله موفق باشی.
ممنونم عزیزم. چقدر خوشحال میشم سر میزنی به وبلاگم...
سلاااااااااااااااام
دقت کردی از وقتی نگاه خیس اومدم کار من برای اول شدن چقدر سخت شده؟
مهلت بده خو
نمیدونم چه اتفاقی افتاده اما امیدوارم در نهایت برات خوب باشه
این اتفاق زیاد میفته توی زندگی ولی بدیش به همینه که ما نمیدونم چه موقعی چه چیزی صد درصد خوبه شاید خوبیش به این باشه نمیدونم بلاخره اگه میدونستیمم زندگی خیلی یه نواخت میشد شاید....
اتفاق کاریه عزیزم. نگران نشو...
آره...خوبیش به همینه...
دری رو که باز نمی شه خیلبی نباید اصرار کرد شاید یه درنده پشتشه که خدا نخواست باز شه و دردی که به جسم می خوره نباید ناراحتمون کنه شاید قرار بود به جانمون بخوره.
نه باید مغرور از خوشیها شد ونه مسرور از کامیابی ها و نه دل شکسته از حوادث چون خدا نقاش و خطاط زندگی ماست
آره...همینایی که گفتی....
حالا من زیاد مذهبی بلد نبودم بنویسم.
{خنده}
برا منم پیش اومده...همینطور که گفتین...
چرا دیگه بهم سر نمی زنین؟
ممنون از کامنتت.
من سعی میکنم مرتب سر بزنم...اگه کوتاهی بود ببخشید...
سلام سرباز...
بهتره اسم وبلاگتونو بزارین آرامش
مرسی که انقد خوب مینویسین!
امیدوارم همه عاقبت بخیر بشیم
منم از این اتفاقا زیاد داشتم تو زندگیم،درد زیاد داشتم
ولی الان آرومم خدا رو شکر
راستی یه چیزی چرا انقده این گندمو حرص میدین خو؟
همون لحظه که میخواین آپ بفرمویین خبر بدین تا اوبشه دیگه!
اسم منم دیگه اولین روز زمستان نیستها!تنهای بی درد هست
ممنون از تعریف پر مهرتون.
خدا رو شکر که آرومید...
گندم منو بیشتر حرص میده..
بله خبر دارم ...به وبلاگتون مرتب سر میزنم...
خوبی حرفات اینه که یکی اصولات دین روفهمیدی!!!
میدونی اجازه نداری اصول دین روتقلیدکنی توحیدثابت شدبهت حالابروسراغ نبوت!!!
ببخشیدکه یطوری گفتم!!
کجا ثابت شده؟ هنوز نصف پله اول هم نشده....
قبول دارم صد در صد والابوخودا
ممنونم از نظرت...
باز سر بزن...
دنیا اگر مردانگی سرش میشد...
که نامش دخترانه نبود!
باز تو گیر دادی به این دنیا؟ چه هیزم تری بهت فروخته آخه؟
شاید .... !!!
چه کامنت کوتاهی...
قبول نداری یعنی؟
چیزها آن طور نیستن که به نظر می رسن...
نه اتفاقات بلکه انسان ها هم همین طورن. خیلی وقتا فکر می کنی یکی اون قدرا خوبه که خوبی ازش می باره ولی جوری چوبش رو می خوری که تا بحال نخوردی...
آره..همینطوره
مهمم همین ِ کهـ خودت رـآضی بـآشی از اتفـآقـآت ِ زندگیت ... نتیجـش هـرچی ک ِ شد !
عقـآید و فکرتو دوس دـآرم !
ممنونم از نظرت. خوش اومدی...
سلام
چه پست قشنگی بود
ممنونم
واقعا همینطوره! چه بسیار اتفاقاتی که به نظر ما بد هستند ولی در آنها خیر خوابیده ...
کاش یاد می گرفتیم به خدا اعتماد کنیم!!
کاش بقدر اعتماد یه بچه به پدرش، به خدا اعتماد داشتیم...
نه !!
خب چرا آخه؟
عاخه دنیا اذیتم میکنه من باهاش بدم مگه چیه ؟؟؟
هیچی...
من ک همیشه توی وبت ولو هستم پسر
بازم میگی بهم سر بزن
اختیار دارین. افتخار میدین...
منویادخاطراتی انداختی که از بازماندگان واقعه11سپتامبرخوندم ..همشون بدون استثنایه حادثه تلخ ودلگیرکننده داشتن که مانع بموقع رسیدنشون شده بود...حالا هروقت مریض میشم ..تصادف سبکی میشه...یا.....فکرمیکنم خداداره یه جوری به روش خودش ازم محافظت میکنه!
واقعن هم همینطوره عزیزم...خدا حواسش همیشه هست.
انرژی کلمات...
من هیچوقت به این فکر نکردم که کاش اتفاق افتاده بود یا نیفتاده بود..
معتقدم حتما باید اتفاق می افتاده..
یعنی جبر؟
نه اصلا به جبر و اختیار کاری ندارم.
میگم باید اتفاق بیوفته واسه کامل شدنمون. از هر اتفاقی باید یه درسی گرفته بشه.
وچیزی یاد بگیریم.
آره. همینطوره. تا وقتی یه درسی رو یاد نگیریم، زندگی دست از تلاش بر نمیداره تا اون درسو بلاخره یاد بگیریم...