میگن سلیمان نبی، وقتی مُرد، به یه عصا تکیه داده بود و به زمین نیفتاد. تا وقتی که موریانه عصا رو خورد و پیکرش نقش بر زمین شد و تازه همه فهمیدن که سلیمان مدتها است که مُرده.
در داستان سلیمان، عبرت بزرگی برای آدما نهفته است.
کسی که همه فکر میکنن این همه جاه و جلال داره و خیلی قدرتمند و قویه، یه دفه نقش بر زمین میشه. اونم توسط یه موریانه...
شاید خیلی از آدمای اطراف ما تنها تکیه گاهشون برای سر پا موندن، فقط و فقط یه عصائه که موریانه هر لحظه داره توخالی ترش میکنه و یه دفه میبینی کسی که فکر میکردی این همه قوی و قدرتمنده، نقش بر زمین میشه و دیگه هیچ وقت بلند نمیشه.
آدما یه دفه تموم میشن...
آره واقعا..
آدما یه دفه تموم میشن
یه دفه...
درست وقتی که هیشکی فکرشو نمیکنه...
بیچااااره آدم هاااا
من چرا همش دلم برای آدم ها میسوزه...
منم خیلی دلم میسوزه
میدونی موریانه های موزی ومخفی زندگی ما که همه جوره زندگیمونو میخورن وتموم میکنن چیه؟؟؟یقیناعمرمون ززمان نیست....
درست متوجه منظورت نشدم...
کاش ظالمان هم همینطور میشدند یهوووییی تموم میشدند اما خیلی زود
یه جورایی مث اینکه بر عکس هم هست. ظالما عمرشون طولانی ترم هست...
چقدر جالب و قابل تامل...
یاد این جمله افتادم که نعره ی هیچ شیری خانه ای را ویران نمیکند..
من از سکوتِ موریانه ها میترسم..
با این بیت از باباطاهر:
اگر شیری اگر میری اگر کور
سرانجامت بود جا در تهِ گور
....
..
قشنگ بود شعرایی که نوشتی...
ممنونم
فک کنم دل پری داشتی وقتی این پستو مینوشتی.
آره...خیلی پر. از یه دوست نزدیک. ولی دور
امان از وفاداری دنیا!
امان...