دیشب خواب دیدم تلویزیون داره آهنگ نقاب سیاوش قمیشی رو پخش میکنه. بیت بیتشو یادمه که با لذت و دقت گوش میکردم. امروز هم همه اش ورد زبونم این آهنگ بود. به این فکر کردم که خیلی وقته دلم برای خودم خیلی خیلی تنگ شده. شاید این خواب، درخواست ضمیر نا خود آگاهم بوده. به این فکر میکنم که کم کم دارم به نقابم عادت میکنم. داره قیافه ام یادم میره. انقد توی نقشم فرو رفتم که بعضی وقتا نمیدونم قبلنا داشتم فیلم بازی میکردم و خودم نبودم یا الآن دارم فیلم بازی میکنم و خودم نیستم. درست مثل کسی که اونقدر خوابیده و خواب دیده که نمیدونه زندگی واقعی وقتیه که توی خوابه یا وقتیه که توی بیداریه. اصلن کدوم خوابه و کدوم بیداری؟ کدوم حقیقته و کدوم مجاز؟ منِ واقعی کدومه؟
خودمو گم کردم. خودمو یادم رفته. کجا پیدام کنم؟
ای بازیگر گریه نکن
ما همه مون مثل همیم
صبح ها که از خواب پا میشیم
نقاب به صورت میزنیم
یکی معلم میشه و
یکی میشه خونه به دوش
یکی ترانه ساز میشه
یکی میشه غزل فروش
کهنه نقاب زندگی
تا شب رو صورت های ماست
گریه های پشت نقاب
مثل همیشه بی صداست
هر کسی هستی یه دفعه
قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن
رها شو از پیله ی خواب
نقش یک دریچه رو
رو میله ی قفس بکش
برای یک بار که شده
جای خودت نفس بکش
کاشکی میشد تو زندگی
ما خودمون باشیمو بس
تنها برای یک نگاه
حتی برای یک نفس
تا کی به جای خود ما
نقاب ما حرف بزنه
تا کی سکوت و رج زدن
نقش نمایش منه
هر کسی هستی یه دفعه
قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن
رها شو از پیله ی خواب
نقش یک دریچه رو
رو میله ی قفس بکش
برای یک بار که شده
جای خودت نفس بکش
میخوام همین ترانه رو
رو صحنه فریاد بزنم
نقابمو پاره کنم
جای خودم داد بزنم
ممنونم
خودت و توی افکارت پیدا کن هیچ وقت برای خودت نمیتونی نقش بازی کنی ولی برای دیگران میتونی نقش بازی کنی ..پس خودت و توی خودت پیدا کن
من میتونم غم ها و دلبستگی هام و از دیگران قایم کنم اما از خودم نه چون توی حس منه ....
منم خیلی دلم میخواد اونی باشم که توی افکارم هستم ولی نمیشه نمیتونم توضیح بدم....نقابم میو فته
مشکل همه گیره پس...
ممنون از کامنت تبریک تولدم پسر خوب
خواهش میکنم. وظیفه بود...
خیلی وقته دلم برای خودم و خنده هام تنگ شده ولی اون نسیمو پیدا نمیکنم...
پس شما هم؟
سلام
قشنگ گفتید
منم همین حس رو دارم
ولی با هنگامه خانم موافقم که اگه با خودمون روراست باشیم، میتونیم اون اصلی رو از فرعی تشخیص بدیم
ممنونم پست جالب توجهی بود
مرسی که سر زدی و نظرتو گفتی...
نه اونی که بودی بازیه نه اینی که هستی نقش
فقط ادما عوض میشن و از خود سابقشون فاصله میگرن برای همین باهاش احساس غریبگی میکنن.....
اتفاقا فکر میکنم تو جز کسایی توی زندگیم هستی که کمتر اهل فیلم بازی کردن و نقش بازی کردن برای اطرافیانشون هست
حالا اینکه با خودت مشکل پیدا کردی چیزه دیگست باید حلش کنی
واقعا اینجوری فک میکنی؟ خوشحالم که این فکرو میکنی...
سلام.
خیلى ممنون که همیشه مطالبم رو مى خونید و خیلى ممنون که دعوتم مى کنید بیام اینجا.
وقتی ادم خوده خودش بشه خیلی دوست داشتنی تر و پذیرفته شده تر می شه. بشه ادم بدون نقاب. مثل زن بدون ارایش. هیچ ارایشی!
ممنونم که اومدی
لای برگای کتابا دنبال خودت نگرد
تو غبارا تو سرابا دنبال خودت نگرد
گم نکن خودت رو تو دنیای تردید و دروغ
زیر آوار نقابا دنبال خودت نگرد.
اگه میخوای خودتو پیدا کنی باید همه ی نقابارو بشکنی.
چه شعر با مسمایی نوشتی. کاملا جوابنوشته امبود.
ممنونم
راستی دوست دارم نظرتو راجع به پست قبلیم بدونم تارا خانوم
همه همینطورن فک کنم
چرا نمیشه اونی که هستی زندگی کنی ؟؟
خیلی سخته خیلی سخت گریه شدید شدید
نمیشه...فهمیدی به من هم بگو...
یه چیزی توچشمای خیس توبود
که خیلی نمیشد تماشاش کرد
تورو میکشیدم که یادم نری
من شاعرروعشق نقاش کرد!!
یعنی میشه این و توی دنیای حقیقی گفت و دربارت قضاوت نا حق نکنن
شعرت خیلی قشنگ بود...
با عطر گندم موافقم ما با اعتقادات و اندیشه های گذشته فاصله می گیریم بعضی وقتها دوست داریم برگردیم به همون افکار خام ساده کودکانه بعضی مواقع هم دیگه دوست نداریم مثل گذشته فکر کنیم آدمی که فیلم بازی نمی کنه ولی از نقش زنگیش راضی نیست داره پوست می ندازه و اندیشه جدیدی تو ذهنش نقش می گیره
خوشم میاد از آدمایی که ظاهرو باطنشون یکیه چه بانقاب چه بی نقاب ولی همه نقاب میزنیم که باطنمونو لوندیم بقول قدیمیا رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون نقاب رو باید زد تا ضایع نشد
خوشحال میشم به وبلاگم سربزنی
ضایع شدن بهتره یا خودت نبودن؟
خودم بشخصه ترجیح میدم بی نقاب زندگی کنم البته باید تز اطرافیانم بپرسم تاچه حد موفق بودم ولی قبول کن ضایع شدن دردناکه مخصوصا پیش اونایی که دوسشون دتری دوست داری احیانا اگه مشکلی داری اونا نفهمن خلاصه پشت نقاب قایم شدن واسه اینه که از خود واقعیمون فرار کنیم
ولی آدم به یه جایی میرسه که حتی یه نقاب بشتر نمیتونه به صورتش بزنه. ظرفیتش پر میشه و تموم نقابا رو پاره میکنه. اونوقت یه آرامشی میاد سراغش که قابل وصف نیست.
منم گاهی خودمو گم میکنم و وقتی به خودم میرسم میبینم چقدر دلم واسه خودم تنگ شده...
یاد پستت افتادم که درباره دلگیر بودن عصرجمعه ها نوشته بودی که دلیلش اینه که با خودمون تنها میشیم و در واقع نمیتونیم با خودمون باشیم و از بودن در کنار خودمون لذت ببریم..
با زخوبه تو خودتو گاهی پیدا میکنی. من مدتهاست خودم رو نمیتونم پیدا کنم
مرسی شدم که از شعرم تعریفیدی