X
تبلیغات
رایتل

روزهای زندگی
زندگیم را دوست دارم 
قالب وبلاگ

یه بزرگی تعریف میکرد که: توی مقطع دکترا در رشته روانشناسی، سه تا شاگرد داشت. توی یکی از جلسه های درس که دقیقن افتاده بود وسط زمستون و هوا خیلی هم سرد بود، یکی از شاگرداشو میبره جلوی کلاس و اونو خواب میکنه، به اصطلاح هیبنوتیزم میکنه. توی همون هیبنوتیزم، به اون دانشجو میگه: "وقتی بیدار شدی، میری میشینی سر جات و هیچ چیزی یادت نمیاد از این اتفاقات. من هم شروع میکنم به درس دادن. هر وقت خودکارمو از جیبم در آوردم، تو میری و پنجره رو باز میکنی."

خلاصه اون دانشجو بیدار میشه و میره میشینه سر جاش و استاد هم شروع میکنه درس دادن. وقتی استاد خودکارو از جیبش در میاره، اون دانشجو طبق چیزی که توی هیبنو تیزم بهش گفته شده بود، میره و پنجره کلاسو باز میکنه. ازش میپرسن چرا پنجره رو باز کردی؟ اون دانشجو هم نمیتونسته بگه چون هوا گرمه، بر میگرده و میگه چون هوای کلاس آلوده شده. باز کردم تا هوای تازه بیاد داحل!

یعنی خود اون بنده خدا هم نمیدونست واسه چی پنجره رو باز کرده و به همین دلیل، برای موجه نشون دادن خودش و کارش، یه دلیل الکی ساخته و ابراز کرده.

خیلی از کارها و احساسات ما هم همینطوره. دلیلی برای اون کار یا اون احساس ابراز میکنیم که با دلیل واقعی انجام اون کار خیلی فرق داره و شاید بعضی وقتا حتی خودمون هم متوجه نباشیم دلیل واقعی اون کار یا احساس چیه. یا شاید هم از بیان دلیل واقعی اون کار یا احساس، حتی پیش خودمون هم خجالت میکشیم و اونو بیان نمیکنیم. یا شاید خیلی از کارها و احساسات ما نتیجه یه شرطی شدن ساده ذهنمونه که مدتها پیش توی زندگیهامون ایجاد شده...

[ یکشنبه 11 آبان‌ماه سال 1393 ] [ 13:10 ] [ سرباز ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 72077