X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

روزهای زندگی
زندگیم را دوست دارم 
قالب وبلاگ

این آخرین پستیه که توی این وبلاگ میذارم

وبلاگمون، در تاریخ 23 فروردین 1390 متولد شد. با این پست   (+)

هنوز هم وقتی اولین پست این وبلاگ رو میخونم، اشک توی چشمام حلقه میزنه 

نوشته بودم: "کاش زندگیمون مثل هتل رفتن بود. وقتی میدیدی خیلی کثیف و غیر قابل تحمل شده، لیبل نظافت بهش آویزون میکردی که روش نوشته بود: "لطفا نظافت فرمایید". بعدش یه نفری که نمیشناختیش، بی اونکه خودت بفهمی، میومد و همه چی رو درست میکرد.وقتی بر میگشتی، میدیدی همه چیز مث روز اولشه. تمیز تمیز.... هر وقت هم حوصله هیچ کس رو نداشتی، میزدی "لطفا مزاحم نشوید" و اونوقت با خیال راحت میشِستی و از تنهایی خودت لذت میبردی ...." 

الان حس میکنم میخام یه کم از تنهایی خودم لذت ببرم. دیگه الان میدونم هیچ کس توی زندگی پیدا نمیشه که بیاد و همه کثیف کاری های زندگی رو درست کنه. فقط خودتی و خودت...

نوشته بودم : "بعضی وقتا آدما، به خودشون میان و میبینن یه عمره دارن از خودشون فرار میکنن. یه عمره صدای خودشون رو نمیشنون. چند روز پیش، وقتی توی ماشین نشسته بودم، دقت کردم که چند وقته چقدر صدای ضبط رو زیاد میکنم. شاید به خاطر اینه که نمیخوام صدای خودم رو بشنوم و صدای فکر کردنم رو. فکر کردن، بعضی وقتا خیلی سخت میشه. اونقدر سخت که نمیتونی فکرشو بکنی..." 

میخام یه چند وقت، صدای خودم رو بشنوم. فقط خودم، صدای خودم رو بشنوم. شاید داره یادم میره صدای خودم رو بشنوم، از بس که خواستم صدامو به گوش دیگرون برسونم...

 

قرار بود با دوستم (+)  این وبلاگ رو اداره کنیم. ولی خب بعد از یه مدتی،  من تنها شدم

 

توی این مدت، خیلی از دوستانم به من لطف داشتن. میومدن سر میزدن. اینجا از کسی اسم نمیبرم. چون علیرغم لیاقت من، دوستانی که میومدن و سر میزدن خیلی خیلی زیاد بودن. میترسم دوستی از قلمم بیفته. ولی بدونین واقعا یکی از علاقه های زندگیم، سر زدن به این وبلاگ بوده و خوندن کامنتهای محبت آمیز دوستانم.

این وبلاگ برام، خیلی خیلی عزیزه. و میخام همینجوری عزیز بمونه. میخام بسته بندیش کنم بذارمش یه گوشه ای، هر وقت دلم برای گذشته ام تنگ شد، برگردم ، گرد و غبارشو بتکونم و بخونمش...

 

کسایی که وقتی فهمیدن دارم میرم، هر جوری بود کامنت گذاشتن، برام خیلی عزیزن.

 

"بمان"

"شکلک های غم و غصه و عصبانیت"

 "سلام سرباز .میخواستم رو اخرین پستت اینو بزارم که همه چیز تاریخ انقضای خودشو داره حتی به قول خودت علی رغم دلبستگی ها..."

"چهار ساله داری مینویسی، خیلی هاشون نخوندم ولی از همون چند تایی که خوندم حس خوبی بهم داد. نظرم اینکه که تعطیلش نکنی و هر از چندگاهی بیای دل نوشت هایی اینجا بنویسی. سرمایه های معنوی ای که در طول سالها ساخته ایم رو اینقدر ساده رهایشان نکنیم، زندکی همین دلخوشی هاش کوچیکه...."

"حیفه....نکنی این کارو!"

شاید یه روزی، دوباره بنویسم. مطمئن باشید به محض اینکه این کارو شروع کردم، بر میگردم، آدرس تک تکتون رو از همین وبلاگ پیدا میکنم و دعوتتون میکنم به اومدن و سر زدن به کلبه تنهایی خودم. جایی که واقعا همونی بودم که میخواستم....

همه تون برام عزیزید...همه تونو دوس دارم.

بدرود...




[ دوشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1394 ] [ 09:49 ] [ سرباز ]

ایام وبلاگ نویسی من هم مثل اینکه داره به سر میاد.. علیرغم دلبستگی....

[ چهارشنبه 16 دی‌ماه سال 1394 ] [ 10:39 ] [ سرباز ]

دستورالعمل ها و برنامه ها خیلی خیلی چیزای خوب و مفیدی ان.

مثلا وقتی که از لحاظ روحی نرمال و طبیعی هستی، یه دستورالعمل مینویسی برای لحظه هایی که خیلی غمگین و افسرده ای.  بعدش موقعایی که خیلی غمگین و افسرده میشی، به این دستورالعمل رجوع میکنی و طبق اون عمل میکنی. 

نکته مهم اینه که وقتی که غمگین و افسرده ای، به خاطر اینکه خیلی درگیر احساساتت شدی، ذهنت درست کار نمیکنه و نمیتونی برای همون لحظه ت تصمیم درستی بگیری. ولی اگه سعی کنی تا اونجا که ممکنه، طبق دستورالعمل از پیش نوشته شده خودت حرکت و رفتار کنی، حالت بهتر و بهتر میشه. ولی اگه دستورالعملی نباشه که طبق اون بخوای رفتار کنی و عکس العمل نشون بدی،  ممکنه روزها و یا حتی ماهها، اسیر حال بدت بشی و نتونی خودتو نجات بدی. 

پس به نظرم، آدم باید حالتهای بحرانی زندگیشو پیش بینی کنه و برای هر کدوم یه دستورالعمل  واقع بینانه داشته باشه. 

شاید وقتی اون لحظه های بحرانی زندگیت برات پیش بیاد، به خاطر بی حوصلگی و غم و ناراحتی و خشم، نتونی همه اون دستورالعمل رو کامل انجام بدی، ولی حتی اگه بیست درصدش رو هم بتونی انجام بدی، میتونی خودت رو نجات بدی و حال خودت رو بهتر کنی. 

دستورالعمل ها، مثل کدهای زندگی می مونن. باید تا اونجا که میشه بهشون پایبند بود...


[ یکشنبه 6 دی‌ماه سال 1394 ] [ 11:06 ] [ سرباز ]

ما آدما خیلی عجیب غریبیم. وقتی به کسی عادت کنیم، حسمون بهمون دروغ میگه. فکر میکنیم عاشقیم و بدون اون نمیتونیم زندگی کنیم. حتی قوه قضاوتمون هم بهمون دروغ میگه. دیگه بدیهاشو نمیبینیم یا سعی میکنیم توجیه کنیم.  یه بتی توی ذهنمون ازش میسازیم و تصویر سازی میکنیم که خیلی با واقعیت تفاوت داره. در حقیقت، خواسته های خودمون رو تصویر میکنیم؛ و با هر اتفاقی که میفته، فقط چیزهایی که خودمون میخوایم رو فیلتر میکنیم و اون تصوّرمون رو قوی تر میکنیم. فارغ از این که فاصله هاست بین واقعیت و تصوری که ما از واقعیت ساختیم. فارغ از اینکه با این کار، داریم خودمون رو گول میزنیم و واقعیت، هیچ تغییری نمیکنه.  واقعیت به مسیر خودش ادامه میده و حتی ممکنه ما رو له کنه. ولی ما ساده لوحانه و حقیرانه، چسبیدیم به اون تصوّرات غیر واقعیمون و حاضر نیسیتم چشممون رو روی واقعیت ها، بی تعصب  باز کنیم. چون همیشه واقعیتها، تلختر از تصورات ما هستن و خب، ما از تلخی و درد خوشمون نمیاد!

هر چی بیشتر به اون کس فکر میکنیم، توی ذهنمون با اهمیت تر و مهمتر میشه و ترک کردنش برامون سختتر میشه. چون قاعده اش اینه که آدم به هر چیزی که بیشتر فکر کنه، بیشتر بهش متمایل میشه و بیشتر بهش عادت میکنه. حتی به فکر کردن درباره ش بیشتر عادت میکنه. و این عین دویدن دنبال یه سرابیه که هر چی بیشتر بهش نگاه میکنی و فکر میکنی، توی ذهنت پر رنگ تر و واقعی تر به نظر میاد، در صورتیکه همون لحظه هایی که داری به اون سراب نگاه میکنی و بهش فکر میکنی، داری فرصت نجات رو بیشتر از دست میدی و به مرگ و نابودی نزدیکتر میشی.

این قانون طلایی زندگیه.

 به هر چیزی که بیشتر فکر کنی و براش وقت بذاری،  برات مهم تر میشه و اگه میخوای چیزی برات مهم نباشه، باید  بهش فکر نکنی. نباید براش وقت بذاری و باید جلوی فکراتو بگیری تا کم کم از زندگیت محو بشن...

و مطمئنا این کار، با زجر و درد همراهه.


چه خوش گفت یک روز دارو فروش

شــفا بایدت، داروی تلـــــخ نوش!


 

[ یکشنبه 22 آذر‌ماه سال 1394 ] [ 11:59 ] [ سرباز ]

 أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ*

زندگی دنیا همینهاست....یا بهتر بگم همینا، زندگی دنیا رو تشکیل میدن. کسایی که این کارها رو نمیکنن، زندگی نمیکنن.... فقط زنده ان....


*همانا زندگی دنیا چیزی نیست مگر لهو و لعب و زینت و فخر فروشی و زیاد کردن اولاد و اموال...
[ دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1394 ] [ 11:26 ] [ سرباز ]

همه آدما، توی لحظه ای که هستن، میتونن یه دلیل برای ناراحتی خودشون پیدا کنن. حتی پولدارترین  آدم روی زمین  و کسی که به ظاهر مشکلی نداره، میتونه توی همون لحظه بگرده و یه دلیل برای ناراحتی خودش پیدا کنه. نه یک دلیل، بلکه هزاران هزار دلیل. 

 نه فقط برای ناراحتیش، بلکه برای خوشحالیش هم میتونه هزاران هزار دلیل پیدا کنه.

یعنی آدما توی هر ثانیه از زندگیشون، میتونن برای شاد بودن یا ناراحت بودن خودشون دلیل پیدا کنن. بهونه پیدا کنن. 

واقعا راست گفتن که شاد بودن، فقط یه تصمیمه...

[ شنبه 30 آبان‌ماه سال 1394 ] [ 15:22 ] [ سرباز ]

بعضی وقتا هست آدم از یه وضعیتی راضی نیست. انقدر اون وضعیت اذیتش میکنه که همه فکر و ذهنش درگیر اون وضعیت میشه. نمیتونه درست فکر کنه؛  یا حتی  درست لذت ببره. انگار همه چیز تحت الشعاع اون قضیه و اون فکر قرار میگیره. گاهی آدم احساس میکنه داره توی یه احساسی غرق میشه. گاهی احساس میکنه که چی؟  سعی کنم هم فایده ای نداره . انگار مار نا امیدی دور بدنش پیچیده و داره خوردش میکنه. داره نفسشو میگیره. اتفاقن همین موقعاست که آدما از همیشه بیشتر به امید نیاز دارن....

بیشتر به خوشی احتیاج دارن

دیگه برای این آدما، خوشی کردن تفریح نیست. یه ریسمونیه که باید بهش چنگ بزنن تا سرشون نره زیر منجلاب غم و غصه و ناراحتی.  

یه ترجیح نیست

یه الزامه...

اینکه چقدر بتونی توی این مواقع خودتو نبازی و بالا بکشی مهمه .وگرنه وقتی همه چیز بر وفق مرادته، خوب بودنت هنری نیست. آدما توی سختیهان که  تربیت میشن. رشد میکنن. اگه کسی قرار نیست برای تو باشه، هیچ جوری نمیتونی نگهش داری. برای بودنش هر کاری میکنی. میشی چیزی که اون میخواد. آخر سر هم نمیتونی نگهش داری.

و تو میمونی و یه شخصیت تو خالی و پوچ که دیگه حتی خودت هم خودتو نمیشناسی....

اگر هم قراره برای تو باشه برای تو میشه.

..وظیفه تو  فقط اینه که کار درستو انجام بدی....

همینه فقط

بقیه ش دست من و تو نیست ...

تو کم نذار توی کارات

بقیه شو بسپار به تقدیر....

به زمان....

به خدا...

یادت نره. مهمترین فرد توی این دنیا کیه؟

خودتی!

نذار فردا روزی، شرمنده خودت باشی و خودت، از خودت شکایتی به دل داشته باشه... 

شکایت تحقیر شدن و کوچک شدن.... 

[ چهارشنبه 27 آبان‌ماه سال 1394 ] [ 14:01 ] [ سرباز ]

هیچ عقیده ای توی دنیا، ارزش اینو نداره به خاطرش کشته بشی...

هیچ عقیده ای در دنیا، ارزش اینو نداره به خاطرش کسی رو بکشی....

هیچ عقیده ای در دنیا، ارزش اینو نداره دل عزیزانتو به خاطرش به درد بیاری....

هیچ عقیده ای در دنیا، ارزش اینو نداره از عزیزانت به خاطرش، برنجی....

هیچ عقیده ای در دنیا، ارزش اینو نداره اخلاقیات و انسانیت خودت رو به خاطرش زیر سوال ببری....

هیچ عقیده ای در دنیا، ارزش اینو نداره به خاطرش با عزیزترین کسای زندگیت بحث و جدل کنی...

هیچ نهادی خونخوار تر از دین و مذهب در طول تاریخ نبوده....

انسانها کی میخوان این حقیقت های ساده رو بفهمن؟


پ.ن: دست کم 118 نفر در حملات داعش به آمفی تئاتری در فرانسه، کشته شدن.....


[ شنبه 23 آبان‌ماه سال 1394 ] [ 09:19 ] [ سرباز ]

خیلی کارها، عقیده ها و رفتارها قبلترها به عنوان یک چیز غیر اخلاقی شناخته میشد. ولی این روزها و با ورود انسان به دنیای دموکراسی و حق مداری، به عنوان یک حق شناخته میشه. کاری به درست و غلطش ندارم. مهم اینه که اخلاق، چقدر در حال تغییره و چقدر نسبی شده.

به عنوان مثال، همجنس بازی که قبلتر ها غیر اخلاقی و مذموم شمرده میشد، امروزه در خیلی از کشورها، به عنوان یک حق شناخته میشه و بهش احترام گذاشته میشه.یا رابطه خارج از محدوده ازدواج و یا خیلی چیزهای دیگه که امروزه در خیلی از کشورها، به عنوان یک امر غیر قانونی تلقی نمیشه و براش مجازاتی در نظر گرفته نمیشه. حتی مجازاتی به اندازه تخلف راهنمایی رانندگی....انگار یک جنگ بزرگ شروع شده بین اخلاقیات و قانون...

این "قانونی شدن و مجاز شدن" خیلی از امور غیر اخلاقی در جامعه، صرف نظر از درست یا غلط بودن اون، یک تغییر بزرگ در اجتماع آدمیه و میتونه مبنای یک تغییر بزرگ در آینده زندگی آدم باشه...

نظر شما چیه؟


[ شنبه 16 آبان‌ماه سال 1394 ] [ 09:07 ] [ سرباز ]

این موضوع رو بارها و بارها به انواع مختلف توی وبلاگم نوشتم. ولی چون به نظرم خیلی مهمه، باز میخوام بنویسم.

فکر میکنم ما آدمها باید بیشتر حواسمون به کارها و حرفامون باشه. شاید یه حرفی به نظرمون خیلی کوچیک و بی اهمیت باشه، ولی تاثیر بزرگی توی زندگی یه نفری داشته باشه. شاید حتی ما به اون حرف فکر هم نکرده باشیم، ولی یه نفری ممکنه ساعتها و شاید سالها روی یه حرف ما فکر کنه.

همچنین درباره رفتارهامون، سکوت هامون، جواب ندادن هامون، لبخندهامون، نگاه هامون، رو برگردوندن هامون، اخم هامون.، دست گرفتن هامون، دست پس زدن هامون... همه و همه ممکنه اثرات بزرگی توی زندگی یکی از اطرافیانمون داشته باشه و تا مدتها حالشو بد یا خوب کنه. شاید به نظر ما خیلی خیلی بی اهمیت و کوچیک به نظر برسه، ولی توی زندگی اون، تاثیر داره...اصلا بعضی وقتها، اطرافیان ما منتظر یه نشونه ان از خدا، و اون نشونه براشون، میتونه یه رفتار یا حرف کوچیک من و تو باشه... بعضی وقتا منتظر و آماده اند برای یه تلنگر، تا غصه های درونشون رو گریه کنن و یه بی توجهی و رفتار کوچیک ما، کاملا از بالای دیوار پرتشون میکنه پایین....

حواسمون بیبشتر به این چیزها باشه... 


[ چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1394 ] [ 16:49 ] [ سرباز ]

یه بزرگی میگفت: " به جای این که 10 تا کتاب بخونید، یه کتاب خوب رو 10  بار بخونید تا ملکه ذهنتون بشه. مگه پر خوریه؟ که هی کتاب بخونی و کتاب بخونی؟ "

واقعا هم راست میگفت...


[ دوشنبه 27 مهر‌ماه سال 1394 ] [ 10:10 ] [ سرباز ]

مرد با خودش فکر میکرد: "آیا لیاقت من این زندگیه؟ این زندگی روزمره  و خسته کننده؟" 

صبح بیدار میشد، می آمد سر کاری که دوستش نداشت، تا عصر سر کار. عصرمیرفت خانه  فیلمی میدید، تلویزیونی تماشا میکرد. شب میخوابید و دوباره فردا صبح، روز از نو روزی از نو...

با خود فکر میکرد چقدر زندگی اش این روزها خالیست. این همه انرژی و توان در وجودش بود، ولی حس و حال انجام هیچ کاری را نداشت. همیشه از همه اوضاع شکایت میکرد، ولی هیچ وقت یک اقدام درست و حسابی برای تغییر وضعیتش نکرده بود. هنوز هم کارهایی از چند روز پیش، چند هفته و ماه پیش، حتی از چندین سال پیش در لیست کارهای نیمه تمامش باقی مانده بود. 

دلخوشی کم کم داشت از زندگیش رخت بر میبست. انگار اصلا واژه ای به نام دلخوشی در زندگیش وجود نداشت.

مرد، مدتها پیش مرده بود. فقط داشت نعشش را در زندگی خود، به سختی به جلو حرکت میداد...


[ سه‌شنبه 14 مهر‌ماه سال 1394 ] [ 08:46 ] [ سرباز ]

 به اندازه فاصله ایران تا چین، بغض دارم... 

به اندازه  فاصله ایران تا چین، دلم گرفته...

به اندازه فاصله ایران تا چین، دلم بارانیست...

به اندازه فاصله ایران تا چین، دلم خواب میخواهد، یه خواب عمیق...

به اندازه فاصله ایران تا چین، دلم  شراب مردافکن میخواهد، دلم داروی فراموشی، دلم دکمه خاموشی...

به اندازه فاصله ایران تا چین، دلم "هیچ چیز" میخواهد...

به اندازه فاصله ایران تا چین، دلم نبودن میخواهد...

[ چهارشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1394 ] [ 20:49 ] [ سرباز ]

خیلی چیزا هست توی زندگی که فقط باید تجربه ش کنی تا بفهمیش. باید ببینیش تا درکش کنی. قبل اینکه ببینیش، هر چقدر هم توضیح در موردش بشنوی و تصورش کنی، نمیتونه جای یه لحظه دیدن و تجربه شخصی رو بگیره. بعضی چیزها اصلا توضیح دادنی و توصیف شدنی نیستن. درباره مزه شیرین قند، هر چقدر هم برامون توضیح بدن درکش نمیکنیم تا وقتی که خودمون بچشیمش. به نظرم خیلی از مسایل اعتقادی هم همینجوری ان. بعضیا فقط درباره چیزی شنیدن، ولی بعضیای دیگه، صورت اون چیز رو دیدن و درک کردن...

گوشم شنید نغمه ایمان و مست شد

کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست!

[ چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394 ] [ 14:31 ] [ سرباز ]

سازمان یونسکو یه تحقیق جالبی انجام داده درباره نکات مشترک بین ادیان و اعتقادات مردم دنیا. نکاتی که تقریبن بین همه ادیان و اعتقادات مشترکه و ربطی به دین و آیین خاصی  نداره.

اولین و مهمترین نکته اشتراکی بین ادیان میدونید چیه؟ نکته ای که شاید بشه کل اخلاقیات رو در اون نکته خلاصه کرد. 

"هر چه برای خود نمیپسندی برای دیگران هم نپسند".

واقعن چقدر خوب میشد که همه آدمها به همین یه نکته عمل میکردن. وقتی داشتن در حق کسی یه کار بدی انجام میدادن، خودشون رو لحظه ای میذاشتن جای اون طرف و فکر میکردن آیا دوس داشتن یه همچین برخوردی باهاشون میشد؟

من شنیدم ز پیر دانشمــــــند

تو هم از من به یاد دار این پند

آنچه بر نفس خویش نپسندی

نیز بر نفس دیگری مپسنــــد *


*سعدی


[ دوشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1394 ] [ 09:36 ] [ سرباز ]

ما آدما یا صدیم یا صفر.

وقتی میبینیم خونه مون به هم ریخته است، میگیم حالا که به هم ریخته است؛ دیگه اصلن مراعات نمیکنیم و باز به هم میریزیم میگیم بعدا یه دفعه ای تر و تمیزش میکنیم.

وقتی لباسمون کثیف میشه، دیگه مراعات نمیکنیم و کثیف ترش میکنیم.

پیش خودمون نمیگیم درسته که کثیف و به هم ریخته است، ولی من از همین الان میتونم کثیف ترش نکنم.

توی زندگیمون هم همینجوری هستیما. وقتی گند میزنیم به زندگیمون، دیگه افسارو ول میکنیم میگیم حالا که گند خورده بذار بیشتر بخوره. به قول معروف، دیگه آب از سر گذشته چه یه وجب چه صد وجب!

حتی توی مسایل اخلاقی و دینی مون هم همینجوری هستیم. یا باید صد باشیم یا صفر.

هیچ وقت به ما نگفتن اگه نمیتونی جلوی زبونتو بگیری و دروغ نگی، لا اقل جلوی چشماتو بگیر و نگاه بد نکن. اگه نمیتونی نمازتو بخونی، لا اقل روزه تو بگیر. یا اگه نمیتونی  سیگارتو یا آب خوردنتو ترک کنی، لا اقل روزه تو بگیر ,و غذا نخور. اگه نمیتونی مشروبتو نخوری، لا اقل نمازتو بخون.  هیچ وقت نگفتن اگه یه سری کارای بد رو نمیتونی  ترک کنی، لا اقل به وسع خودت خوب باش. هر چقدر میتونی خوب باش. همیشه یا صد از ما خواستن یا اگه صد نبودی، حتمن صفر هستی. گفتن اگه مشروب بخوری، نمازت هم قبول نیست! همه باید توی اجتماع هم نماز بخونن هم روزه هم حجاب هم مشروب نخورن هم همه کارای خوب رو  بکنن و هیچ کار بدی نکنن!

اینه که ماها کمال گرا شدیم.اینه که توی گرفتاریها و بدبختیها، خودمونو میبازیم. اینه که وقتی وضعیتمون خیلی بده، سعی نمیکنم وضعیت خودمونو حتی شده به اندازه سر سوزن، بهتر کنیم. اینه که همیشه منتظریم یه ناجی از غیب برسه و اوضاعمون رو درست کنه. اینه که اعتقاد به مهدی موعود، هر سال بین ماها بیشتر و قوی تر میشه. چون ما تصورمون اینه که انقدر وضعمون خراب شده که دیگه خودمون نمیتونیم درستش کنیم. اینه که برای بهبود زندگیمون، یه برنامه قدم به قدم نمیچینیم. اینه که سعی نمیکنیم هر روز، حتی شده به اندازه سر سوزنی، بهتر از روز قبلمون باشیم. اینه که منتظریم یکی بیاد و اون  آرمان"100" که انتظارشو داریم یکجا و بیزحمت، برامون بیاره....

 ما اینیم....یا صد....یا صفر....  


[ پنج‌شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1394 ] [ 11:50 ] [ سرباز ]

نشانه ها...

خیلی وقتها، تنها چیزی که نمیگذاشت امید در دلم بمیرد، همین نشانه ها بودند. نگاه کردن یه برنامه تلویزیونی درباره چیزی که مدتهاست داری بهش فکر میکنی، یک تلفن غیر منتظره از یک دوست، شنیدن نا خودآگاه مکالمه دو نفر، خواندن  پیامی در اینترنت و خیلی چیزهای دیگر.

گاهی این نشانه ها آنقدر آرامم میکند که حس میکنم هیچ وقت از این آرامتر نبوده ام.

این نشانه ها، از سمت هر کس که میخواهند باشند، یا اصلن، نشانه باشند یا یک تصادف ساده، گاهی وقتها، تنها دست آویز خیلیها میشوند برای شاد بودن و حتی  زندگی کردن. 

کاش من هم میتوانستم گاهی اوقات، نشانه ای باشم برای کسی....



[ چهارشنبه 31 تیر‌ماه سال 1394 ] [ 10:03 ] [ سرباز ]

ما خیلی چیزها را بلد نیستیم. خیلی چیزها را یادمان نداده اند.

بلد نیستیم چطور تنهاییمان را پر کنیم و برای خود دوست پیدا کنیم. این را میشود از هزاران هزار رابطه خارج از چهارچوب فهمید.

بلد نیستیم چطور خوشحالی کنیم. این را میشود از ساعتهای بعد از اعلام توافق و بعد از راه یابی ایران به جام جهانی از خیابانهای شهر، فهمید.

بلد نیستیم چطور عزاداری کنیم. این را میتوان از محرمها و ماه رمضانها فهمید.

بلد نیستیم چطور اطلاعات  خود را زیاد کنیم. این را میشود از سرانه چند دقیقه ای خواندن کتاب فهمید.

بلد نیستیم عزت نفس داشته باشیم. این را میتوان از این همه وابستگیهای الکی در زندگیهامان فهمید.

بلد نیستیم چطور اطلاعات موثق به دست بیاوریم و منتشر کنیم. این را میشود از هزاران هزار پی ام که در طول روز بدون تفکر فوروارد میکنیم فهمید.

بلد نیستیم چطور عاشق شویم و نشان دهیم. این را میتوان از میلیونها ازدواج نا موفق و حسرتهای دلهای آدمها و اسیدهای پاشیده شده روی صورتها فهمید.

بلد نیستیم چطور عشق خود را نگه داریم. این را میتوان از این همه طلاقهای واقعی و عاطفی و زوجهای خواهر برادری در جامعه فهمید.

بلد نیستیم چطور همدیگر را تحمل کنیم. این را میتوان از این همه دلخوری ها در خانواده و دوستان فهمید.

بلد نیستیم به کار هم کار نداشته باشیم. این را میتوان از هزاران هزار پرونده در دادگاهها فهمید.

بلد نیستیم کسی را فقط به خاطر خودش دوست بداریم. این را میتوان از این همه فاصله ی بین آدمها فهمید.

[ دوشنبه 29 تیر‌ماه سال 1394 ] [ 08:54 ] [ سرباز ]

هه آدمها هم خصلتهای خوب دارند و هم خصلتهای بد. هیچ آدمی هم از این امر مستثنی نیست.

ولی بعضی آدمها، انقدر دوست داشتنی اند که  انگار، باعث ظهور فقط خصلتهای خوب طرف مقابلشان میشوند. انگار خصلتهای بد آدمها، در برابر این انسانهای دوست داشتنی، خاموش و ساکت میشود. نمیدانم چه حکایتی است. ولی همه ما حتمن از این جور آدمها دور و برمان هستند. انگار هیچ کس نمیتواند با این آدمها بد تا کند.  انگار طعم این آدمها با آدمهای دیگر فرق دارد.

 این آدمها اگر نبودند، زندگی خیلی غیر قابل تحمل میشد.


[ دوشنبه 22 تیر‌ماه سال 1394 ] [ 10:34 ] [ سرباز ]

قدر...شب قدر....شب اندازه ها

شب قدر شب اندازه هاست. شب اندازه گیریها. شب اینکه بنشینیم با خودمان دودوتا چهارتا کنیم ببینیم قدر خودمان چقدر است. قدر خودمان را کشف کنیم. چه چیزهایی در زندگیمان وجود دارند که به قدر ما نمیخورند؟ چه چیزهایی در زندگیمان، از قدر ما بیشتر است و به قولی، از سرمان هم زیاد است؟ چه کسانی در زندگیمان هستند که پایینتر از قدر ما یا بالا تر از قدر ما هستند؟ 

قدر خود را کشف کنیم....

[ سه‌شنبه 16 تیر‌ماه سال 1394 ] [ 14:25 ] [ سرباز ]

دوست داشتن با طعم ترحم و ترس....

از همه چیز این دنیا تلخ تره...

خیلی تلخ...


 سین-ب  تهران
[ یکشنبه 14 تیر‌ماه سال 1394 ] [ 15:20 ] [ سرباز ]

شاید طبیعی نباشه، ولی هر چی سنم بیشتر میشه، داراییهام برام ارزشمند تر میشن. 

خونواده ام، دوستام .... و البته خاطره هام.

به خاطر همین یه چند وقتیه شروع کردم و خاطرات روزانه مو مینویسم. با اینکه هیچ وقت از این کار خوشم نمیومده، ولی فکر میکنم تنها راه حفظ روزها، دقیقه ها و ثانیه های زندگیم، همین نوشتن  هاست. 

دارم همه سعیمو میکنم تا از داشته هام، چیزی کم نشه...

[ دوشنبه 8 تیر‌ماه سال 1394 ] [ 10:10 ] [ سرباز ]
چقدر از شعار بدم میاد. هر کسی رو میبینی داره شعار میده. ولی در عمل، خیلی کم پیدا میشن آدمایی که پای حرفاشون بمونن. دوس دارم دایره اعتقاداتمو کوچیک کنم. ولی به همون کوچیک، عمل کنم. تهوع میگیرم از این همه حرف بی عمل. دوس دارم روی هر چی شعار بی عمله، بالا بیارم.
[ شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1394 ] [ 15:38 ] [ سرباز ]

چقدر ساده درباره دیگرون قضاوت میکنیم. بدون اینکه چیزی از زندگیشون بدونیم یا حتی یک درصد سعی کنیم اول خودمونو قبلش، بذاریم جای طرف؛ بعد شروع کنیم به قی کردن تخیلات و افکارمون درباره اون. چقدر آدمها بعضی موقعا بی انصاف میشن. چقدر دلها توی این بی انصافیها شکسته میشه. 

واقعن سخته وقتی دیگرون از ما توقع کمکی ندارن، حد اقل نمک به زخمای دیگرون نپاشیم؟ واقعن سخته تا وقتی که کفشای یه نفرو نپوشیدیم، در باره راه رفتنش قضاوت نکنیم؟ خیلی کار سختیه؟




آللسان جِرمه صغیر و جُرمه کبیر...
اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ  


[ چهارشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1394 ] [ 13:46 ] [ سرباز ]

ﻫــﯿﭻ ﮐﺎﺭ ِ ﺳــﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﻧﯿــﺴﺖﻣــﺮﺩ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺗﻤــﺎﻡ ِ ﺩﻝ ﻧــﮕﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍﭘﺸــﺖِ ﯾﮏ ﻟﺒــﺨﻨﺪ ﻇﺎﻫــﺮﯼ ﭘﻨﻬــﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨــﯽ ﻭﻗﺘــﯽ ﺑﻐــﺾِ ﺟﺎﻣــﺎﻧﺪﻩ ﯼ ﺑﯿﺦِ ﮔﻠـﻮ ﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻗــﻮﺭﺕ ﺩﻫﯽﺗﺎ ﻣــﺒﺎﺩﺍ ﺯﯾﺮ ﺳﺌــﻮﺍﻝ ﺭﻭﺩ . . . 
ﻣـــﺮﺩﺍﻧﮕﯿﺖ ! 
ﻣـــﯽ ﺩﺍﻧﯽ ... !؟ 
ﻣـــﺮﺩﻫﺎ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻐﺾ ﻫـــﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﮑـــﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ 
ﮔﺎﻫــﯽ ﺩﻭﺩ 
ﮔﺎﻫـــﯽ ﻫﻢ ﺭﻭ ﺑــﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﺍﻧﻨﺪ ﻭﺑﺎ ﺁﺳﺘـــﯿﻦ ﭘﯿﺮﺍﻫــﻦ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻳﺸـــﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺎﻙ ﻣﻲ ﻛﻨــﻨﺪ ... !



هیچی نشده. اتفاق بدی نیفتاده. دیدم قشنگه گذاشتمش اینجا....
[ یکشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1394 ] [ 11:07 ] [ سرباز ]

چند وقت پیش وقتی داشتم شامپو میزدم به این فکر کردم که اگه شامپویی که میزنم به سرم خیلی کم باشه آیا باز هم کف میکنه؟ واسه همین یه خورده شامپو مالیدم به سرم و دیدم کف کرد و خوب تمیز کرد. بعدش به این فکر کردم که چرا تا به حال انقدر شامپو میزدم به سرم. بعدش به این فکر کردم که توی زندگیهامون چقدر از همین چیزها وجود داره که ما خیلی بیش از اندازه داریم مصرفشون میکنیم و روشون تمرکز میکنیم؛ و چقدر چیز وجود داره که اصلن بود و نبودشون فرقی نداره؛ و چقدر چیز توی زندگیهامون وجود داره که اصلن نبودشون خیلی بهتر از بودنشونه. از غذاهایی که میخوریم، تا فیلمایی که نگاه میکنیم، تا حرفهایی که میزنیم، تا کار و حرفه ای که انجام میدیم، تا لباسهایی که میخریم، تا موسیقیهایی که گوش میدیم، تا فکرهایی که میکنیم، تا آدمهایی که باهاشون ارتباط داریم و ....

شاید ما عادت کردیم زندگیهامونو فقط پر کنیم. شاید باید یاد بگیریم زندگیهامون خیلی سنگین و فربه شده. انقدر زندگیهامون پر شده که دیگه از چیزهای کوچیک لذت نمیبریم. شاید باید یاد بگیریم یه کم زندگیهامونو سبک تر کنیم. به قول مولانا، باید یاد بگیریم برای شنا کردن، باید لباسامونو در بیاریم و سبک بشیم. باید خودمونو از شر این همه متعلقات زاید و اضافی زندگیمون رها کنیم.... 

باید یه کم خودمون و زندگیمونو سبکبار کنیم...





[ چهارشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1394 ] [ 08:10 ] [ سرباز ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ سه‌شنبه 12 خرداد‌ماه سال 1394 ] [ 09:15 ] [ سرباز ]

آدما نسبت به قبل، خیلی دو رو شدن. جلوت یه جور حرف میزنن و رفتار میکنن. پشت سرت یه جور دیگه.

گاهی وقتا دلت، یه دنیا از عزیزترین کسای زندگیت میگیره. پیش خودت فکر میکنی که واقعن حق من، این حرفا و این رفتاراست؟ اون موقع است که گیج میشی و رابطه منطقی بین عملها و عکس العملها برات نا مشخص میشن. هر چی فکر میکنی، نمیفهمی منطق طرفت چی بوده وقتی داشته این حرفا و رفتارا رو میزده و انجام میداده؟ اون موقع است که دلت تنگ میشه برای آدمایی که میان جلوی روت، بهت فحش میدن و ازت ایراد میگیرن. چون مطمئنی درونشون همینیه که دارن نشون میدن. نباید برای فهمیدنشون معما حل کنی...اگه بدن، ولی صاف و ساده ان. یک رو ان. 

شاید من هم پیچیده شدم در قبال دیگرون. شاید دیگرون هم برای فهمیدن من، باید معما حل کنن. شاید من هم نسبت به قبل خودم، پیچیده تر، دو رو تر و مرموز تر شدم...



[ سه‌شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1394 ] [ 09:18 ] [ سرباز ]

یه جایی میخوندم نوشته بود بعضیهای هشتاد ساله شونه، ولی هشتاد سال زندگی نکردن. بلکه یک روز رو هشتاد سال تکرار کردن.

وقتی به گذشته خودم نگاه میکنم، به غیر از چند تا خاطره مبهم چیز زیادی یادم نمیاد. انگار نه انگار یه روزی، برام اتفاق افتادن. انگار نه انگار یه روزی درگیرشون بودم. انگار داستانی بودن که خوندمشون، یا خوابی که دیدم، یا خیال و رویایی که تصور کردم.

شاید وظیفه ما این نیست که سعی کنیم خوب زندگی کنیم و خوب باشیم. همین که یه کم حواسمون باشه بد زندگی نکنیم و بد نباشیم کافیه. همین که لحظه لحظه زندگیمون رو با آگاهی بگذرونیم و حواسمون به حرفها، رفتارها و فکرهامون باشه کافیه. همین که حواسمون باشه توی رویا و ناآگاهی فرو نریم و غرق نشیم. همین که حواسمون باشه "لحظه اکنون" رو زندگی کنیم.  حتی آگاهانه نفس بکشیم. آگاهانه نگاه کنیم. آگاهانه فکر کنیم و در دام تکرار ها و روزمرگیهای چسبناک زندگی گیر نیفتیم. فقط کافیه حواسمون بیشتر به خودمون باشه.

به خدا زندگی چیزی به ما بدهکار نیست. خدا هیچ بدهی به ما نداره. مردم هیچی به ما بدهکار نیستن. 

ای فلانی! زندگی شاید همین باشد...  

[ یکشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ] [ 10:16 ] [ سرباز ]
اعصاب چیست؟ چیزیست که هیچکس ندارد ولی توقع دارند که تو حتما داشته باشی.
توقع چیست؟چیزی است که همه دارند و تو نباید داشته باشی...

[ دوشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ] [ 14:51 ] [ سرباز ]

این نوشته روسال نود و دو توی وبلاگم نوشته بودم....دوباره هوس کردم بذارمش اینجا.....




پیرمرد قصه‌گو (اسپیریدیون آکوستا کاشه): و انسان تنها نشسته بود، غرقه در اندوه. حیوانات نزدیکش نشستند و گفتند: "ما دوست نداریم تو را اینگونه غمگین ببینیم. هرچیز که آرزو داری از ما بخواه." انسان گفت: "می‌خواهم تیزبین باشم." کرکس جواب داد: "بینایی من مال تو." انسان گفت: "می‌خواهم قوی‌دست باشم." پلنگ گفت: "مانند من قدرتمند خواهی شد." انسان گفت: "می‌خواهم اسرار زمین را بدانم." مار گفت: "نشانت خواهم داد." و سپس تمام حیوانات هرچه داشتند به او دادند. وقتی انسان همه چیز را گرفت و رفت، جغد به بقیه گفت: "انسان خیلی چیزها می‌داند و قادر است کارهای زیادی انجام دهد. من می‌ترسم!" گوزن گفت: "ولی انسان هرچه آرزو داشت دارد، دیگر جای اندوه و ترس نیست." اما جغد جواب داد: "نه. حفره‌ای درون انسان دیدم. آنقدر عمیق که کسی را یارای پر کردن آن نیست. این همان چیزی است که او را غمگین می‌کند و مجبورش می‌کند بخواهد. او آنقدر به خواستن ادامه می‌دهد تا روزی کائنات می‌گوید: من تمام شده‌ام و دیگر چیزی ندارم تقدیم کنم!"


آخر الزمان- مل گیبسون- 2006

[ یکشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ] [ 16:27 ] [ سرباز ]

کامپیو تر دوستم یه ویروس گرفته. همه اطلاعات با ارزش زندگیش غیر قابل دسترس شدن. 

خیلی آه و ناله میکنه. میگه کاش زودتر یه بک آپ از همه شون میگرفته. میگه تا حالا هزار بار به ذهنش رسیده از چیزای با رازش کامپیوترش یه بک آپ بگیره که نکنه یه وقت از دستش برن و بیچاره بشه. ولی هی تنبلی کرده و امروز و فردا کرده. میگه همیشه فکر میکرده این اتفاقا برای همسایه است. هیچ وقت فکر نمیکرده خطر انقد بهش نزدیک باشه. و حالا اتفاق افتاده و رفیقم شده وارث یه عالمه حسرت و ای کاش....

چیزای با ارزش زندگی زیادن. قبل اینکه از دست برن، باید یه فکری براشون کرد. خیلی چیزا رو نمیشه ریکاور کرد...

[ شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ] [ 10:30 ] [ سرباز ]

یادمه تلویزیون یه تبلیغ جالبی نشون میداد درباره مالیات.

کلی سکه روی یه کفه ترازو ریخته شده بود و وقتی یه سکه دیگه بهشون اضافه میشد، کفه ترازو میومد پایین. یعنی کفه ترازو برای سنگینتر شدن و پایین اومدن، فقط به یه سکه احتیاج داشت. بعدش میگفت ممکنه مالیات شما به تنهایی اثر نداشته باشه، ولی گاهی وقتا میتونه باعث تغییر بزرگی بشه.

رفتارها و حرفهای ما در قبال دیگرون هم همین حالت رو داره. ممکنه اون رفتار و حرف به خودی خود، زیاد بزرگ و تاثیر گذار نباشه، ولی شاید باعث تغییر و تصمیم بزرگی بشه. مثلا بد رفتاری با کسی که توی زندگیش، تا خرخره بد بیاری دیده و فقط منتظر یه تلنگر کوچیکه برای منفجر شدن.... یا نصیحت برادرانه و خواهرانه ما در برابر کسی که داره درباره تصمیم بزرگی فکر میکنه و سر دوراهی مونده.....و خیلی خیلی موقعیت های حساس دیگه.

مراقب رفتارها و حرفهامون باشیم. گاهی وقتا یه حرف کوچولو، یه نگاه کوچولو، یه نگاه نکردن کوچیک حتی، یه وایبر، یه اس ام اس، ندادن یه اس ام اس یا وایبر و خیلی کارها و حرفهای کوچیک و بی اهمیت دیگه، ممکنه زندگی یه نفری رو که سر دوراهی تصمیم و نقطه بی ثباتی و بحرانی زندگیش مونده، به کلی تغییر بده.

نکته بدتر اینه که ما آدمها خیلی خوب یاد گرفتیم دردها و حالتهای روحیمون رو پنهون کنیم و ممکنه یه کسی رو که اصلن فکرشو نمیکنیم، توی همون نقطه بحرانی زندگیش باشه و ما به خاطر بی توجهی خودمون و یا مهارت اون طرف در پنهان کردن حالت درونیش، یه اشتباه بزرگ و نا بخشودنی مرتکب بشیم؛ بی اونکه حتی خودمون بفهمیم که چه بلایی سر طرف مقابل آوردیم و یا چه خدمت بزرگی به طرف مقابل کردیم....

بعضی وقتا، برای افتادن یا اوج گرفتن، فقط و فقط یه تلنگر کوچیک لازمه...

[ دوشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1394 ] [ 11:49 ] [ سرباز ]
انسانهای زخم خورده، انسانهای خطرناکی هستند. چون میدانند زنده می مانند و میدانند چطور این کار را انجام دهند.

[ شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1394 ] [ 17:37 ] [ سرباز ]

ﻣﺎﺩﺭﺵ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺷﺖ...

ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﯾﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﯼ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺒﺮﯾﻤﺖ آﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ...
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﯽ؟
ﮔﻔﺖ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ...... 
ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﯽ...
مادر ﮔﻔﺖ: مثل اینکه ﺧﻮﺩﺗﻢ ﻫﻤﯿﻦ بیماری رو ﺩﺍﺭﯼ...
ﮔﻔﺖ: ﭼﻄﻮﺭ؟
مادر ﮔﻔﺖ: ﺍﻧﮕﺎﺭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﺑﺰﺭﮔﺖ ﮐﺮﺩﻡ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺸﯽ...
کمر ﺧﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﻗﺪ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﻨﯽ...
ﭘﺴﺮ ﺭﻓﺖ ﺗﻮﯼ ﻓﮑر...
ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ...
مادر ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯽ؟
ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮑﻨﻢ....
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﯾﺎﺩﻡ نمیاد ...


**************************************************************


تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است
لذت یک لحظه "مادر" داشتن*


* فریدون مشیری




[ پنج‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1394 ] [ 11:26 ] [ سرباز ]

والله بانو جان! به قرآن! دوستت دارم 

یا نه! به جان هر دوتامان دوستت دارم

 

هر طور باشی... خوب یا بد... هر کسی باشی 

گیرم به فرض، اصلاً که شیطان ! دوستت دارم

 

آری! علی رغم تمام تلخ‌کامی‌ها 

شیرین‌ترین هستی؛ کماکان دوستت دارم

 

شاید قبولش سخت باشد اندکی امّا 

آه! از صمیم قلبم، از جان... دوستت دارم

 

حتی به عشقم  ذرّه‌ای ایمان نداری تو

من با همین سستی ایمان، دوستت دارم

 

هر لحظه بیش از پیش می‌خواهم تو را... اما

از قبل.. بعداً ...بیشِ از الان ، دوستت دارم...

[ چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1394 ] [ 10:30 ] [ سرباز ]

بعضی فکرها، عین خوره میفته به جونت و هر کاری میکنی از دست شون رها بشی، نمیتونی.

روز به روز، ساعت به ساعت و ثانیه به ثانیه اضطرابت اضافه تر میشه و نمیدونی برای رهایی از اون افکار، به چه چیزی میتونی پناه ببری.

اون قدری که اون مسئله برات مهمه، نمیتونی بیخیال فکر کردنش بشی و هی خودتو داغون و داغون تر میکنی....

فکر کنم این احساس، برای همه ماها آشناست...این طور نیست؟

[ شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1394 ] [ 17:44 ] [ سرباز ]

حال خوب....

متاعی است که این روزها، کمتر کسی آن را دارد. کمیاب شده اصلن.

باید کلی بگردی و بگردی تا کسی را پیدا کنی که حال بد نداشته باشد. حالا حال خوش پیشکش...

نمیدانم...واقعن بر سر اون مردم شاد دلخوش سر مست، چه بلایی اومد؟ چی شد که همه مون به اینجا رسیدیم؟

[ دوشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1393 ] [ 17:21 ] [ سرباز ]
ﻧﻪ دﻳﮕﻪ ﭘـﺎ ﻣﻴـﺸﻢ اﻳﻦ ﺑﺎر

‫ﺧﺎﻟﻲ از ﻫﺮ ﺷــﻚ و ﺗﺮدﻳﺪ

‫ﻣﻴﺮم اون ﺑـﺎﻻﻫـﺎ ﻣـــــﻐﺮور

‫ﺗﺎ ﺑﺸﻴﻨﻢ ﺟﺎی ﺧﻮرﺷــﻴﺪ


‫ﺗـﻦ ﺑـﻪ ﺳـﺎﻳـﻪﻫـﺎ ﻧﻤـــــﻴﺪم

‫ﺑﺴﻪ ﻫﺮ ﭼﻲ ﺳﺨﺘﻲ دﻳﺪم

‫اﻧــﻘــــﺪر زﺟـــﺮ ﻛــﺸﻴــــــﺪم

‫ﺗــﺎ ﺑﻪ آرزوم رﺳـــــــــﻴـــــﺪم


‫ﺑــــــــﺬار آدﻣـــــــﺎ ﺑـﺪوﻧــــــﻦ

‫ﻣﺸﻪ ﺑﻴــــــــﻬﻮده ﻧﭙﻮﺳـــﻴﺪ

‫ﻣﻴﺸﻪ ﺧﻮرﺷﻴﺪ ﺷﺪ و ﺗﺎﺑﻴﺪ

‫ﻣـــــﻴﺸـﻪ آﺳـﻤـﻮﻧﻮ ﺑـﻮﺳﻴﺪ



[ شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1393 ] [ 10:03 ] [ سرباز ]

دلم میخواد یه بار هم که شده، دست کنم توی ماهیتابه و سیب زمینی بخورم و کسی بهم نگه نخور، کمه!

خب بیشتر درست میکنیم خب...

ای بابا!!!



[ سه‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1393 ] [ 16:28 ] [ سرباز ]

این یه حقیقت تلخه که همیشه بازار دروغهای شیرین از حقیقتهای تلخ، پر رونق تره....


[ سه‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1393 ] [ 16:21 ] [ سرباز ]

یاد من باشد که تنهاییم را برای خودم نگه دارم ،. و بغض های شبانه ام را برای کسی بازگو نکنم. تا ترحم دیگران را با اظهار علاقه اشتباه نگیرم. یاد من باشد که فقط برای سایه ام بنویسم


همه از مرگ می ترسند من از زندگی بیهوده ی خودم


گاه آدمی در بیست سالگی می میرد ولی در هفتاد سالگی به خاک سپرده می شود.



صادق هدایت

[ سه‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1393 ] [ 14:50 ] [ سرباز ]

دقت کردین راننده تاکسی هایی که بیشتر باهات گرم میگیرن و صحبت میکنن، موقعی که کرایه رو حساب میکنن بیشتر ازت میگیرن و تو روت نمیشه چیزی بگی؟

بعضی از آدمای دور و برمون هم همینطوری ان. هر چقدر بیشتر باهات گرم میگیرن باید منتظر باشی ببینی کجا میخوان یه چیزی رو دولا پهنا باهات حساب کنن یا یه درخواستی ازت دارن که توی رودربایستی قرارت میدن و مجبورت میکنن قبولش کنی یا ...

از بعضی از  صمیمیتها باید ترسید...

[ سه‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1393 ] [ 14:41 ] [ سرباز ]

یکی بود یکی نبود....مال قدیماست.

الآن همه باشن و تو نباشی، هیچ کس نیست!


تو نباشـــی من از آینده خود پیرترم

از خرِ زخمـــی ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بیرحم تریــــن زاویه ســــــاطورم

 


[ سه‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1393 ] [ 09:43 ] [ سرباز ]
یه بزرگی میگفت، واژه حق، مفهومیه که خیلی ازش سوء استفاده میشه. یعنی بشر جدید، از این مفهوم خیلی برای توجیه کارهاش سوء استفاده کرده. مثلن اینکه شما از لحاظ حقوق بشر، حق دارین نظر و عقیده خودتون رو بگید. حتی اگه این وسط، کلی از انسانهای دیگه هم ناراحت بشن. قانون و حقوق بشر، این حق رو به شما میده که حتی کاریکاتور پیامبر یه دین دیگه ای رو هم منتشر کنید، بدون توجه به اینکه ممکنه این کار، این همه انسان روی کره زمین رو ناراحت کنه. بله، درسته که شما حق آزادی بیان دارین، ولی حق آزادی سکون هم دارین. چرا سکوت رو انتخاب نمیکنید؟ وقتی میبینید که حرفی که میزنید و حقی که برای خودتون قائل میشید، این همه مضرات و ضرر داره. بحثم اصلن کاریکاتور پیامبر نیست. کلی دارم میگم. این مفهوم حق، مفهومیه که خیلی پر خطر و گمراه کننده است. خیلی از مسایل اخلاقی و خیلی از تکلیفهایی که انسانها دربرابر هم دارن، تحت سایه این مفهوم، داره به فراموشی سپرده میشه. انسان، نه فقط یه موجود دارای حقه و نه فقط یه موجود دارای تکلیف. بلکه جمع این دو مفهوم، شخصیت انسانها رو میسازه. همونجوری که ما حق داریم خیلی کارها رو بکنیم و حقوق بشر بر انجام اون کارها تایید میکنه، خیلی هم در برابر هم تکلیف داریم. باید به وجدان خودمون هم رجوع کنیم گاهی. فکر کنیم که آیا این کاری که داریم میکنیم، حتی اگه حقمون باشه، آیا وجدانی هست؟ آیا اخلاقی هست؟ آیا شرمنده وجدانمون نمیشیم؟
[ شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1393 ] [ 10:09 ] [ سرباز ]

یه ماهی که داره خفه میشه. به خودش تکونی نمیده که خودشو بندازه توی آبی که نزدیکشه. حتی، حس و حال بالا و پایین پریدن هم نداره. دستهایی رو که به سمتش دراز میشن برای کمک گاز میگیره حتی... خسته شده از همه کس و همه چیز. فقط به نبودن فکر میکنه و بس...

آروم آروم داره بیحال و بیحال تر میشه.

چیکار باید کرد؟

[ یکشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1393 ] [ 14:12 ] [ سرباز ]

با آن صـدای ناز، برایـم غـزل بخوان

تا وقت مرگ، حوصله دارم برای تو!

[ چهارشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1393 ] [ 13:56 ] [ سرباز ]
روز تولد، برام روز افسردگی بوده همیشه. شاید به خاطر اینکه همیشه با اضافه شدن سنم، چیزهایی که دوستشون داشتمو از دست دادم. از دست دادن، حس خیلی بدیه...خیلی بد...

[ یکشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1393 ] [ 16:50 ] [ سرباز ]
دوس دارم خرخره یکی رو همینجوری بجوئم. گردن یکی رو بشکونم؛ انقدر که از دستش عصبانی ام...

[ چهارشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1393 ] [ 13:39 ] [ سرباز ]

شاید بعضی وقتا از دستشون ناراحت بشی؛ شاید یه موقعهایی انقدر برن روی اعصابت که خونتو به جوش بیارن؛ شاید برخی اوقات پیش خودت فکر کنی از بین این همه مدل، آخه چرا این مدلیش نصیب من شده؟ شاید یه وقتا احساس کنی هیچ کمکی بهت نمیکنن که هیچ، کلی هم دارن نمک میپاشن روی زخمت.

ولی باور کن، اینو توی سی و سه سال عمری که از خدا گرفتم با گوشت و پوستم درک کردم، هیچ کس توی این دنیای کثیف، بیشتر از اعضای خونواده دلش به حالت نمیسوزه. چه خونواده نزدیک و چه خونواده دور، گنجیه که هیچ کس و هیچ چیز توی این دنیا نمیتونه جاشونو پر کنه. الکی به من نگید بعضی رفیقها هستن که ....آره. اینا رو میدونم. رفیق جای خودش. ولی هیچ کس خونواده نمیشه...

[ چهارشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1393 ] [ 08:45 ] [ سرباز ]

   1    2    3    4    5      ...    8    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 65911